دل یا دلیل؟

خرید بک لینک
تقریبا یادم نمیاد ۵ شنبه و جمعه ای ک خوشحال و خندان رفته باشم بیرون بگردم...ی وقتایی دلم میخاد فرار کنم ازین خونهدورکارم از شنبه تا پنجشنبه از ونه پشت سیستم کار میکنم...تمام عشقم اینه ک پنجشنبه و جمعه رو تفریح کنم.ولی هربار شوهرم از دماغم در میاره...ی وقتایی حس میگنم حسی ب منو بچه م نداره...امروز بردتم بیرون تمام مدتی ک بیرون بودیم چون کمپرس کولرش سوخت برای من توی قیافه و سکوت بود.... اینم پنجشنبه ی تفریحی من !!!!!بخام بگم واقعا تو سرم چی میگذره باید بگم انقدر منو خالی و بی محبت و بدون تفریح و گردش ول کرده ک با اولین نفری ک بهم توجه و محبت کنه بهش خیانت میکنم هیییییییییچ ازم بعید نیس.با بچه ی شکمم صدبار صحبت کردم و تصمیم گرفتم اگر پاش رسید بزارمش و برم... و این درد و جز من فقط کسی میفهمه کشرایط مشایه داشته باشه.من کم آوردم.خسته شدم از اینکه ی هفته عین خر کار بیرون و کار خونه بکنم و فقط دلم ب پنجشنبه و جمعه خوش باشه و پنجشنبه و جمعه م اینطوری بگذره.هیچ نیاز جنسی ای بهش ندارم چوووووووون هیچ محبتی ازش نمیبینم...خسته شدم و کم اوردم . دلم میخاد فرار کنم + نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 22:46 توسط زی زی گولو  |  دل یا دلیل؟...

ما را در سایت دل یا دلیل؟ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1402 ساعت: 23:20

از وقتی باردار شدم توی پیچه...با همکارای شرکتش لاس خشکه میزنه...ی بار لابلای مسیجاش گفته بود ک یکبار یکی و رسونده دم مترو...بعدا گفت ک چند بار رسونده ...حالا همون اون دختره خیلی بهش غیر رسمی مسیج میده وکاملا تو مخ منه...اردیبهشت بود فکر کتم ک بدجوری قاطی کزدم و تیر ماه ..گفتم باید عین همکار بهت مسیج بدن نه مثل دوست ...مثنکه بهشون گفته بود و اونا ام خودشونو جمع کرده بودن...ولی باز شروع شده...پیروز ک توی ماشین بودیم همون دختره زنگ زده بود...و شوهرم جوری بود ک انگار ترسیده و هول خورده فقط فوری میخاست تلفن و قط کنه...صدای دختره رو میشنیدم...خسته شدم..نمیدونم مشکل از منه و هورمونام بهم ریخته یا اینکه اونه ک رعایت نمیکنه و توی مخ منه.تنها چیزی کمیدونم اینه ک بخاطر این بچه عین چی عزاب وجدان دارم ..هر وقت ک گریه میکنم هر وقت ک حالم خرابه بهش منتقل میشه و من اصلا نمیخام از الان روش تاثیر منفی داشته باشم ولی جلوی این حال بدمم نمیتونم بگیرم...خسته شدم میخام فرار کنم...نمیتونم ادامه بدم ..بارها شده شب و نصفه شب فقط خواستم برم ...نباشم....نمیتونم باشم... + نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 15:53 توسط زی زی گولو  |  دل یا دلیل؟...

ما را در سایت دل یا دلیل؟ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1402 ساعت: 23:20

صفحه بندی